تبليغاتX
< ژینو
ژینو

در جهاني که مدام پيچيده تر مي شود، لازم است که برخي مفاهيم معناي گسترده تري را در بر گيرند. امروزه، فقر تنها به معناي گرسنگي و در مضيقه زندگي کردن نيست، بلکه نبود امکانات آموزشي و نداشتن حق تصميم گيري نيز فقر به شمار مي آيد.

حقوق بشر نيز مفهومي است که گسترده تر شده است. در گذشته، حقوق بشر بيش از هر چيز به معناي حقوق سياسي و شهروندي کلاسيک بود, از جمله حق مصونيت جسمي يا حق آزادي عقيده و بيان, اما امروزه اين مفهوم گسترش يافته و در بر دارنده حقوق اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي نيز هست.

با توجه به اصولي که در منشور ملل متحد اعلام شده است، شناسايي حيثيت ذاتي حقوق برابر و غير قابل انتقال کليه اعضاي خانواده بشر، مبناي آزادي، عدالت و صلح در جهان است.

اعلاميه جهاني حقوق بشر، کمال مطلوب انسان آزاد، بهره مندي از آزادي سياسي، مدني و رهايي از ترس مي باشد و دست يابي به اين شرايط، فقط به وسيله بهره مندي هر کس از حقوق سياسي و مدني خود و نيز حقوق فرهنگي، اجتماعي و اقتصادي ميسر است که با توجه به منشور ملل متحد، دولت ها متعهد به رعايت و احترام به حقوق و آزادي هاي انسان و ترويج آن ها در سراسر جهان مي باشند. در عمل اين حقوق با پيش بيني  مکانسيم هايي در سطح جهاني، منطقه اي و داخلي، دفاع از حق حيات  و کرامت انساني را هدف قرار داده و به نوعي اساسي ترين لازمه حيات اجتماعي تلقي مي گردد.

  در دوران استمرار  حيات دولت – ملتها و غياب جايگزيني قطعي که بتواند کارگزار نهايي جدال بر سر حقوق بشر در صحنه بين المللي باشد ، نظام ناعادلانه حاکم بر روابط بين الملل «فرد» و يا «گروه هاي انساني » اي که در سطح تئوريک از حمايت اين حقوق برخوردارند را همچنان در حاشيه تصميم سازي درباره ي حقوق بشر قرار داده است. امروزه هر چند که از اصل حاکميت انحصاري دولتها بر سرزمين و اتباع خود عملاً کاسته شده است ، اما شرايط پديد آمده نيز نمي تواند نشان دهنده گذراي بنيادين از وضعيت موجود بين المللي تلقي گرديده و آنچه که معمولاً جامعه جهاني (يعني جامعه اي که انسان ها فارغ از دولتها ، کارگزار حقوق بين الملل باشند.) خوانده مي شود ، اکنون نيز دور از دسترس مي نماياند. اما اين به معناي عدم پيشرفت در چالش تدريجي اي نيست که کم و بيش «حاکميت مطلق » دولتها را مورد ترديد قرار داده است.

به نظر مي رسد سرمايه داري جهاني که عميقاً و درعمل خواستار حرکت آزادانه و فرامرزي سرمايه است ناخواسته و ضمن آنکه از پديد آوردن جايگزيني براي دولت – ملت ها که حداکثر تا پايان جنگ سرد مي توانست کارکردهاي عمده خود را همچنان حفظ نمايد، عاجز بوده، نتيجتاً زمينه ظهور مجموعه اي از بازيگران جديد را نيز فراهم آورده است. اقليتهاي ملي که در کشورهاي متکثر هستند از عمده ترين اين بازيگران به شمار مي آيند.

شدت يافتن منازعات قومي پس از پايان جنگ سرد، نشان مي دهد که اين گروه ها حتي به عنوان رقباي دولت ظاهر شده و با خارج ساختن مشکل خود از چارچوب مرزهاي کشوري به طرح مسئله خود در سطح بين المللي از طرق حقوقي و غير حقوقي مبادرت ورزيده اند. در اين فاصله تغييرات وسيعي که در نقشه سياسي جهان و مطابق با شکاف هاي قوميتي رخ داده است، مي تواند نشانگر اين امر باشد که »اقليتهاي ملي«را بايد به عنوان بازيگراني  نوين در سطح بين المللي پذيرفت. بازيگراني که هر چند خود در تدوين حقوق بين الملل مستقل نقش ندارند، اما توانسته اند تا به ويژه در عرصه حقوق بشر به صورتي غير مستقيم تحولاتي ساختاري پديد آورند. تاکيد مجدد بر حقوق اقليتها، برگزاري کنفرانس هاي متعدد بين المللي در اين خصوص و گسترش مکانيسم هاي حمايت از حقوق اين گروهها از عمده اين تحولات به شمار مي آيند. تاريخ اين گروه ها نشان مي دهد که در قياس با گروه هاي قومي اکثريت، امکان اين که از ناحيه حقوق انساني خود مورد تجاوز قرار بگيرند، بسيار بيشتر است و لذا پديد آمدن نظام ويژه اي براي دفاع از حقوق آنان،‌ امري ضروري تلقي‌گرديد. تا جايي که امروزه بخش بزرگي از حقوق اين گروه ها در چارچوب کلي حقوق بشر و موازين خاص ياد شده قابل طرح و مطالبه مي باشد .

 از سوي ديگر پيچيده تر شدن  وضعيت عيني اقليتها (اعم از ملي ،فرهنگي، بومي و...) تداوم نقض حقوق آنان را در اشکال گوناگون، سيستماتيك و گسترده به همراه داشته  است تا جايي که عمده ترين و غير انساني ترين موارد نقض حقوق بشر در جهان معاصر بر اين گروه ها اعمال شده است. کافيست تا نگاهي به ژنوسايد (نسل كشي) هاي گسترده اي که طي ساليان گذشته اتفاق افتاده اند، انداخته شود  تا آسيب پذيري شديد اقليتهاي تحت ستم يک گروه اکثريت، نمايان گردد. آشکار است هنگامي که حق حيات گروههاي  مزبور اين چنين با تهديد مواجه است، اجراي مابقي حقوق انساني آنان نيز به شدت مورد تزلزل قرار مي گيرد. حقوق سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي افراد اين جوامع، چه در سطح داخلي و چه در سطح بين المللي اغلب تحت الشعاع مصلحت انديشي سياسي دولتها قرار گرفته و زيست آزادانه آنها پيوسته مورد چالش قرار مي گيرد. وضعيت نامشروعي که عملاً به نوعي  استعمار داخلي منتهي مي شود، چنين اوضاعي در عمل باعث مي گردد که به طور کلي شکاف موجود بين افراد اين گروه ها با افراد گروه اکثريت روز به روز بيشتر شده و در کشورهايي که حقوق گروه غالب مورد نقض قرار مي گيرد،‌ گروه هاي اقليت قومي،‌ ن‍ژادي و زباني،‌ آشكارا تحت شرايط بسيار وخيم تري قرار مي گيرند.

بدون توجه به نتايج حقوق بشري، سلطه يگ گروه غالب، خواسته هاي اقليت سرکوب شده براي کسب حقوق خود، اغلب به عنوان زياده خواهي مورد بي توجهي قرار مي گيرد. سياست هاي قومي کشورهاي متکثر، اغلب به جاي حل مشکل، دامن زدن هر چه بيشتر به مساله را به همراه داشته است، همچنين تمرکز بخشي از ستم موجود بر حقوق اقتصادي، قوميت ها را با نوعي تبعيض تشديد شده طبقاتي نيز مواجه مي سازد .

در حالي که دولتها با در پيش گرفتن سياست آسيميلاسيون (ذوب هويتي و فرهنگي) و حتي ژنوسايد، به پاک کردن صورت مساله مي پردازند، هر نوع مبارزه براي کسب حقوق تضييع شده، شورش تلقي مي گردد و به شدت سرکوب مي شود. اين در حالي است که سرکوب اعتراضاتي که در مقابل نقض حقوق مسلم بشري صورت مي پذيرند، خود آشکارا نقض تشديد شده اين حقوق به شمار مي آيند، از سوي ديگر مخاصماتي که از رهگذر گريز ناپذيري اعتراض اين نوع اقليت ها و سرکوب شديد آن ها پديد مي آيند، مورد تحريم رسانه اي قرار  گرفته و سکوتي که از اين تبعيض رسانه اي و اطلاعاتي ناشي مي گردد، خود به دامنه و تداوم سيکل تضييع حقوق انساني  گروه هاي مزبور مي افزايد .

همچنان که حقوق اقليت هاي ملي حتي با وجود تصديق، اغلب نمي تواند از ملاحظات سياسي داخلي و بين المللي پيشي بگيرد، خواسته هاي حقوق بشري اقليت نيز به زودي کاملاً سياسي شده و به حاشيه رانده مي شوند، با وجودي که اين مساله اي سياسي به شمار مي آيد، اما نتايجي که ستم موجود پديد مي آورد، اغلب در چارچوب حقوق بشر قابل مطالعه بوده و تلاش  اقليت مذکور در جهت مبارزه سياسي، نبايد منافي جهات حقوق بشري مساله باشد. به اين معنا که نبايد گذاشت تا به حقوق تضييع شده از جنبه کاملاً سياسي نگريسته  شود و بعد حقوقي آن به فراموشي سپرده شده و در اين چارچوب مطالبه نگردد، چرا که مي توان ضمن تصديق مبارزه سياسي اقليت تحت ستم، حوزه  اي را نيز براي مطالعه مساله از ديدگاه حقوق بشر بازگذاشت. هر چند که در حال حاضر اغلب مطالبات حقوق بشري در ذيل مطالبات سياسي اقليت ها مدنظر قرار مي گيرد.

 

منبع: کنوانسيون بين المللی حقوق بشر (حقوق مدنی و سياسی)

مصوبه ۲۶ دسامبر ۱۹۶۶

قطعنامه A۲۲۰۰، قدرت اجرايی بنا بر ماده ۴۹/۲۳ مارس ۱۹۷۶

 

ئه سرين پژمانی

Tavga.2007@yahoo.com

 


لينك ثابت موضوع | تاريخ |

 

امروزه هنگامي که حکومت ها را در زير فشار عصبانيت گروه هاي مختلف مردم و احزاب، و دولت را در زير تيغ نقد و جراحي شهروندان مملکت مي بينيم يا زماني که حکومت را خدا و يا سايه خدا مي دانستند و هزاران هزار انسان را به خاطر هوا و هوس حاکمان به خاک وخون مي کشيدند، شايد خيلي تعجب انگيز باشد!

هر چند امروز نيز اين فاحشه (دولت) با هزاران رنگ و الوان براي فريب مردم، خود را آرايش مي کند، اما امروزه ديگر نمي تواند مانند گذشته  باشد. رنگ هاي او کم کم از ميان مي روند. از دوران برده داري حکومت تا دوران فئودالي آن و تا به امروز (دوران سرمايه داري) و مکاتب گوناگون سوسياليستي و کمونيستي و ديگر ايسم ها، دولت خيلي نسبت به گذشته ضعيف تر شده است. کلماتي مانند شهروند، ملت، جامعه، ملت و دولت ملي، سوسياليزم، ليبراليسم و دموکراسي و... که هر روز معاني تخصصي تري به خود مي گيرد نيز مزيدي بر علت شده که دولت ضعيف تر گردد.

اما در وراي اين کلمات يا واژهها، واژه اي که امروزه خيلي به کار مي رود و خيلي از قدرتمندان با آن مي خواهند  پرستيژ خود را چه در سطح داخلي و چه در سطح خارجي بالا ببرند، واژه دموکراسي است. امروزه هر حکومت و دولتمردي خود را دمکرات و طرفدار دمکراسي مي داند و ديگران را به نقض دمکراسي و خود را مدافع آن به حساب مي آورند. از دولت هاي سرمايه داري به سرکردگي آمريکا گرفته تا کشورهاي کمونيستي و سوسياليستي چين و روسيه و کشورهاي اروپاي شرقي و آمريکاي لاتين تا کشورهاي اسلامي خاورميانه همه و همه را مي توان جز مدافعان دمکراسي دانست (البته درظاهر). اما اين واژه  چگونه در طول تاريخ به کار رفته است، بحثي است که به آن مي پردازيم.

دموکراسي اصطلاحي است مشتق از واژه يونان Demokratiacکه در آن پيشوند «دموس»به معنا و مفهوم اداره امور داخل کشور  در برابر پليس( polis پوليس) اداره امور خارجه کشور به کار مي رود. دموس بعدها به معني تهيدستان و روستائيان و سرانجام به معناي مردم استعمال شده است.

کراسيا نيز از ريشه کراتوس مشتق شده است و به معناي اقتدار و اختيار و نيز حکومت کردن و فرمانروايي مي باشد. اصطلاح دموکراسيا براي نخستين بار در آتن و در زمان کليستن به کار رفت. وي در ۵۱۰ سال پيش از ميلاد به حکومت هيپارک و برادرش هيپياس پايان داد و با اصطلاحات قانوني حکومت به دست روستائيان و تهيدستان افتاد. حکومت مذکور دموکراسيا ناميده شد و کليستن هم به نام بنيانگذار دموکراسي شناخته شد، بعدها در يونان قديم حکومت دموکراسي به حکومت عوام و آريستوکراسی به حکوت خواص اطلاق مي شد(فرهنگ علوم سياسي، غلامرضا بابايی، بهمن آقايی( .

دموکراسي داراي محدوديت ها و معايبي نيز مي باشد و کساني نيز مانند افلاطون ، نيچه و ارسطو آن را به نقد كشيده اند. مثلاً  در نظر نيچه  ديدگاه بودا و مسيحيت، به خصال و فضايل زنانه متکي است و افراد بشر را از جهت ارزش يکسان مي دانند و بدي را به نيکي پاداش مي دهند. آن ها فضيلت را با محبت يکي مي دانند و در سياست طالب دموکراسي مطلق هستند اما نيچه آن را با زن صفتي يکي مي داند و مي گويد با زن صفتي، سوسياليزم و هرج و مرج طلبي فرا مي رسد، همه  اين ها درد و تفاله دموکراسي هستند. اگر برابري در حقوق سياسي درست است، چرا در امور اقتصادي درست نباشد، در چنين صورتي رئيس و پيشوا به چه درد مي خورد، سوسياليسم خلاف منطق است، قانون تحول اقتضاء مي کند که در آن انواع و نژادها و طبقات و اشخاص بالاتر، فروتران را مورد نفرت قرار مي دهند زندگي استثمار است و به طور قطع مي خواهد زندگي ديگري را فداي خويش سازد.(نيچه، عزلت نشين و تاريخ فلسفه ص ۳۸)

«نيچه به ابر مرد معتقد و حکومت اشرافي را مي پسندد و مي گويد دوران هاي بزرگ تمدن و فرهنگ در عهد حکومت هاي اشرافي، موروثي به وجود آمده است، اما اشتباه عمومي است، برعکس «دوران هاي پريکلس» مديچي و اليزابت و عصر رمانتيسم همه نتيجه ثروت و قيام طبقه متوسط بوده است. مرداني مانند سقراط فرزند قابله و ولتر پسر صاحب دفتر و شکسپير پسر قصاب، آفرينندگان تمدن و ادب و هنر بوده اند و نيچه نيز در اينجا به دموکراسي بر مي گردد که حکومت اشراف فقط وقتی خوب است که قدرت گردانندگان آن ها در استعداد ذاتی خودشان باشد، نه در اصل و نصبشان. يعني اشرافي که برگزيده طبقه عوام باشند و از راه باز و فرصت هايي که در دسترس همگان بوده وارد شوند و اما انديشمندان زيادي نيز با آن موافق بوده اند که اساس نظريه هاي آنها دفاع از دموکراسي بوده است. اسپينوزا مي گويد هر چه تسلط دولت بر افکار کمتر باشد، به حال دولت و مردم بيشتر مفيد خواهد بود. با آنکه اسپينوزا به لزوم حکومت و دولت معترف است، از آن متنفر است و مي گويد که قدرت حتي مردم فساد ناپذير را فاسد مي سازد (مگر به روبسپير فساد ناپذير نمي گفتند) ،و آکادمي هاي که به خرج دولت تاسيس مي کردند براي تربيت استعدادهاي مردم نيست بلکه براي جلوگيري از آن است، ولي در دولتهاي آزاد که تعليم براي هر کسي به مسئوليت و خرج خودش آزاد است، علم و هنر تا آخرين درجه پيشرفت مي کند (رساله سياست فصل ۸ و ص۱۷۶ تاريخ فلسفه ويل دورانت)

در جايي ديگر مي گويد تجربه نشان مي دهد که براي صلح و اتحاد، بهتر است که تمام قدرت را به دست يک نفر سپرد، زيرا هيچ دولتي مانند حکومت ترکها، بدون تغييرات قابل ملاحظه، اين قدر دوام نکرده است. از طرف ديگر عمر حکومتهاي ملي و دموکراسي خيلي کم بوده است و فتنه و آشوب هم در آن بيشتر رخ داده است با اين همه، اگر بردگي و توحش و ستم کاري را بتوان صلح و اتحاد ناميد، چيزي بدتر از صلح و اتحاد نيست .

شکي نيست که گاهي جنگ و نزاعي که ميان پدر و پسري روي مي دهد،  سخت تر از آن است که بين مولا و برده در مي گيرد. معذالک اگر حق پدر و فرزندي را به حق خواجگي و بندگي بدل کنند، وضع اقتصادي خانواده بهتر نخواهد شد. پس آنچه در زير حکومت فردي و استبدادي به دست مي آيد بندگي است، نه صلح و امنيت ( رساله سياست فصل۶, و  تاريخ فلسفه صفحه۱۷۶)

اسپينوزا: دموکراسي معقولترين شکل حکومت است. زيرا در اين حکومت «هر کس حاضر است که دولت به اعمال او نظارت کند ولي اجازه نمي دهد که دولت برافکار و انديشه او مسلط شود، يعني چون همه يکسان فکر نمي کنند راي اکثريت در اعمال نه افکار، قدرت قانوني پيدا مي کند (رساله دين ودولت فصل ۲۰و ص۱۷۷ تاريخ فلسفه) دموکراسي روشي است معين براي رسيدن به نتايج  نامعين. بر اساس اين روش، حکومت بدون خونريزي و از طريق انتخابات مستمر تعويض مي شود، آزادي اقليت و مخالفان براي هميشه تضمين  مي گردد دگر انديشان انديشه هاي بديل را بسط مي دهند و دگر باشان سبک هاي مختلف زندگي را تبعيض و محقق مي کنند و قدرت توزيع مي شود .

حکومت حق مردم و مبتني بر راي آنان است. هيچ کس بهتر از خود مردم سعادت آن را تشخيص نمي دهد هيچ کس نمي تواند خود را دلسوز تر از ديگران محسوب کند و به جايي ديگران درباره سرنوشت آنها تصميم بگيرد حکومت هيچ فرد ،گروه، حزب، ايدئولوژي و مکتب از قبل تضمين نمي شود و اگر شهروندان نظام فکري و اجتماعي خاصی را نخواهند، آن نظام با خواست مردم صحنه را ترک خواهد کرد. التزام به دموکراسي، التزام به اصل بازي و قواعد آن است نه نتيجه بازي. به قول آن کارشناس توسعه چيني براي ورود اکسيژن به درون اتاق مجبوريم که پنجره ها را بگشايم .

اما گشودن پنجره فقط راه ورود اکسيژن را هموار نمي سازد بلکه مگس ها وپشه ها هم وارد اتاق مي شوند  نمي توانيم بگوييم دموکراسي را مي پذيريم به شرطي که هيچ رذيلت اخلاقي يا خلاف شرعي به دنبال نداشته باشد . اتوپياي عاري از رذيلت محصول خيال انديشي است نه دموکراسي.

دکتر سروش در »فربه تر از ايدئولوژي« حکومت استبدادي را از آن جامعه جاهل و حق ناشناس و ظلم پذير و توسعه نيافته و غير صنعتي  و بسته و قبيلگي مي داند و حکومتهاي دموکراتيک هم از آن جوامعي است بسط يافته و باسواد و صنعتي شده که مشارکت در حقوق خودشان را باور کرده اند و از ابزار مشارکت در حقوق و امور جامعه هم برخوردارند (فربه تر از ايدئولوژي ص۲۶) و يکي از اصول نظريه دموکراسي جايزالخطا دانستن انسان است اما اين اصل خود مبتني بر اصل ديگري  است که انسان را موجودی «مختار»و«انتخابگر» می داند که راههاي خطا و عدم خطا به رويش باز است و الا اگر انسان موجودي مختار و انتخابگر نبود، اصلاً جايي براي خطا کاري باقي نمي ماند. انسانيت انسان آن گاه تحقق مي يابد که بتواند انتخاب کند. مهمترين محل تجلي انتخابگري انسان دنياي فکر انديشه و عقايد است. براي انسان بايد اين امکان وجود داشته باشد که آزادانه دست به انتخاب بزند (ص ۵۳۲ مدارا و مديريت)

در سيستم دموکراسي، مبارزه و همکاري در عرصه هاي طبقاتي،ملي، فکري ، عقيدتي ، اقتصادي ، فرهنگي ، و اجتماعي و سياسي ،پايان نيافته و روابط و تضادها به حالت رکود در نمي آيند بلکه دوره  نوعي از مديريت اجراي آغاز مي گردد که در آن اين روابط و تضادها صرفاً از طريق راهکارهاي صلح آميز در چارچوب قوانين رسمي امکان حيات بيابند .قطعاً دموکراسي داراي ماهيت انساني است به کارگيري شيوه هاي خونين به عنوان ملاکي در قهرماني و بزرگواري يکي از وحشيانه ترين سنتهاي جامعه طبقاتي مي باشد. هيچ نوعي  پيروزي که از طريق کشتارهاي وحشيانه کسب شود، مقدس نمي باشد. بنابراين دموکراسي معاصر را مي توان به عنوان گذار از اشکال وحشتناک حاکميت جامعه طبقاتي در طول تاريخ و دادن حق آزادي بيان به تمام افراد و گروههاي قومي ، ديني ، جنسي ،اقتصادي و سياسي تعريف نمود. پس يکي از اشکال زندگي و شيوه مديريت است که مي تواند مقدس باشد. مي توان گفت که براي اولين بار در تاريخ دموکراسي  چنين چارچوبي تحقق يافته است .

علل به وجود آمدن دموکراسي معاصر را مي توان به دلايل زير نام برد:

دموکراسي معاصر محصول بحران عميق و مستمر سيستم تمدني متکي بر جامعه طبقاتي است که از دوره برده داري به بعد، همواره در حال قدرتمند شدن بوده است .

 انقلاب علمي و تکنولوژي، جبر شيوه  جامعه طبقاتي و تمدن  متکي بر آن را از ميان برداشته است .

از ميان برداشتن و يا دگرگون ساختن طبقات و هر نوع پديده اجتماعي، نه از طريق زور، بلکه تنها از طريق پيشرفت جديد فناوري و علم امکان پذير مي شود.

دموکراسي تنها مشمول طبقه، گروه و ملت حاکم نگشته ،بلکه تمام جامعه  را در بر مي گيرد. دموکراسي معاصر ماهيت و خصوصيات مذبور دولت را زير و رو مي کند . دموکراسي معاصر منشا خود را از جامعه داراي روابط پيچيده گرفته است .

نهاد سياسي در دموکراسي معاصر نيز در راستاي دموکراتيزه شدن جامعه و دولت دگرگون شده و نقش پلي در ميان جامعه و دولت را بازي مي کند دموکراتيک شدن سياست اهميت يافتن پيشرفت و نهادينه شدن کانالهاي جريان از دولت به جامعه و از جامعه به دولت است.

مهمترين موضوعاتي که در راس تحولات دموکراسي معاصر قرار دارند، حقوق بشر و آزادي زن مي باشد .

شفافيت پايه هاي فلسفي تمدن معاصر، به لحاظ مشارکت آگاهانه و اطمينان بخش، حائز اهميت مي باشد . نبايد دموکراسي را به عنوان نظامي فاقد معيار و مطابق منافع هر قشري ارزيابي نمود. دموکراسي معاصر از جهان بيني سيستماتيک بر پايه فلسفه علمي، ملاکها و برنامه و مفهوم  عمکلردي ناشي از آن برخوردار است .

پيروزي دموکراسي در اواخر سده بيست حقيقتي بي چون و چرا است. دموکراسي با وجود تمام نواقص آن و  محدوديتهايش در صدر مدلهاي سياسي مي آيد که بيش از همه کانالهاي سياسي لازم را بر روي خلقها مي گشايند .

معيارهاي دموکراتيک هر چند از سوي حکام سنتي و نيروهاي استثمارگر، بر اساس  منافعشان به انحراف کشيده شود ، در عين حال مناسبترين راه دستيابي به شرايط جامعه آزاد و يکسان مي باشد .

 

منابع:

فرهنگ علوم سياسي (دکتر غلامرضا بابايی و بهمن آقايی)

 لذات فلسفه (ويل دورانت)

 تاريخ فلسفه (ويل دورانت)

مدارا و مديريت ( دکتر عبدالکريم سروش)

فربه تراز ايدئو لوژي (دکتر عبدالکريم سروش)

از تمدن سومر به سوي جامعه دموکراتيک (اوجلان)

تاريک خانه اشباح (اکبر گنجي)

 

آيت سعيدي

mejhoo@gmail.com


لينك ثابت موضوع | تاريخ |

 

ما زنان خواسته هايي داريم: نمي خواهيم چون «زن» هستيم از حق و حقوق کمتري برخوردار باشيم. مي خواهيم جايگاه اجتماعي مان را، همسرمان را، شغلمان را و خلاصه نوع زندگي مان را با آگاهي و اختيار خود برگزينيم. نمي خواهيم به صرف زن بودن، اجبارهاي گوناگون بر زندگي مان سايه افکند و با ما همچون کودکان نا بالغ رفتار شود. مي خواهيم چون «انسانيم» حق داشته باشيم. نمي خواهيم چون زورمان کمتر است، کتک بخوريم و تحقير شويم. مي خواهيم نه تنها مردان بر ما سلطه نداشته باشند، بلکه سلطه گري از روي زمين محو شود. مي خواهيم در ذهن، زبان و زندگي روزمره، انسان را جايگزين زن و مرد کنيم. فقط به اين دليل ساده که ما هم انسانيم و در يک کلام مي خواهيم نظامي را که در آن عده اي فرودست و عده اي فرا دست هستند، حداقل به عقب نشيني واداريم .

تمامي انديشه هاي گوناگون لااقل در حوزه  نام گذاري اجازه طرح دارند. سوسياليسم، ليبراليسم، ناسيوناليسم و... اما هنگامي که به واژه «فمينيسم» مي رسيم ، فضاي موجود آن چنان غبارآلود مي شود که کسي را ياراي آن نيست که بگويد: «من فمينيست هستم» به راستي چرا؟! واقعاً تنش هاي موجود حول واژه فمنيسم به دليل محتوا و بار معنايي اين کلمه است يا به خاطر اين که اين انديشه به فرودست ترين اقشار جامعه تعلق دارد؟ و فرهنگ مردسالار، آگاهانه يا نا آگاهانه زنان را از داشتن چنين نامي محروم مي کند؟ چرا يک زن که به طور تخصصي در زمينه ي مسائل زنان کار و فعاليت مي کند، از داشتن نامي براي انديشه هاي خود محروم است؟

فمنيسيم: ايدئولوژي است، علم است و يا نگاهي است متفاوت به جهان؟ اين سئوالي است که نمي توان جوابي يک بار براي هميشه و کلي به آن داد.

فمنيسيم، حرکتي سيال و مداوم است، جنبشي پويا در همه ي ابعاد زيست اجتماعي ماست و هر چند روبه رشدترين جنبش در عصر حاضر تعريف مي شود اما شايد زيبايي اين حرکت جهاني، در نداشتن فرامين و اوامر مرسوم و حاکم بر جنبش هاي پيشين است. فرامين و قوانيني که جنبش هاي رهايي بخش پيشين، رعايت آن را از پيروان خود طلب مي کردند و به نوعي هواداران خود را در قالب قرار مي دادند.

درشکل آرمان خواهانه اش، فمنيسم نقد قوانين عادلانه، نقد ساختار قدرت، نقد فرهنگ، ارزش ها و سنت هاي پدرسالارانه جامعه است و نقدي است بر همه مناسبات زندگي و چون نقد زندگي است مثل خود زندگي پايان ناپذير است. فمينيسم تبلور آگاهي هر يک از زناني است که آگاهانه به زندگي خود نگاه کرده اند و هر کدام از زنان دايره فمنيسيم را که از وجود تک تک فمينست هاي ديگر به وجود آمده، با پيوستن به آن گسترش داده اند و البته مهمترين عامل پيوند آن ها در کل سياره اين است که زير سلطه پدر سالاري قرار دارند و زير سايه ي تفکر ي که بر همه جنبش هاي رهايي بخش پيشين غلبه داشته و دارد. نتيجه ي همه ي مبارزات آرمان خواهانه ي پيشين (چه در قالب حاکميت يك حزب انقلابي يا يك رهبر فرهمند) استقرار يك پدرسالاري جديد به جاي پدرسالاري قبلي بوده است. در حالي كه فمينيست نقد اين چرخه بسته است. در جهاني که دستخوش گرداب است، اگر مردان فکر کنند که با ايستادن روي شانه زنان از فرورفتن مصون خواهند ماند، به راستي در اشتباه هستند، فمنيسيم نمي خواهد زنان را بالا بکشد بلکه مي خواهد همه انسان ها را در رابطه ي انساني با يکديگر قرار دهد و اين رابطه انساني که بشر همواره به دنبال آن گشته و خوشبختي اش را دريافتن آن مي بيند در مناسباتي قابل دستيابي است که عاري از قدرت و سلطه باشد .

بدون شک با تلاش و مبارزه ي پيگير زنان به همراه ديگر نيروهاي مترقي «رهايي زنان» ممکن است و مي توان دنيايي بنا کرد كه بر پايه ي آزادي، برابري، صلح و عدالت اجتماعي براي همه، چه زن و چه مرد، استوار باشد .

 

منبع : «زير سايه پدرخوانده ها» نوشته نوشين احمدي خراساني.

مسعود قاسم زاده

Ghasemzadeh_84@yahoo.com


لينك ثابت موضوع | تاريخ |

 

شايد هر چند مدت يک بار، از رسانه هاي محلي و منطقه اي اين خبرهاي ناگوار را شنيده ايم، تکاني خورده ايم، ناراحت شده ايم و به فکر فرو رفته ايم. زيرا اين را مي دانيم که اکثر کشته ها و زخمي هاي ناشي از انفجار مين، کودکان و يا نوجوانان زير ۱۵سال مي باشند.

امسال سيزدهمين سالگرد راه اندازي دفتر امور مين از طرف يونيسف (سازمان حمايت از كودكان سازمان  ملل) است. سازماني که فعاليت اصلي آن جلوگيري از ساخت و فروش مين به ويژه مين هايي که براي کشتن انسان ها به کار مي رود، مي باشد . اين سازمان هم چنين از کشورهايي که در اين امر فعاليت مي کنند، پشتيباني مي کند . کارشناسان و متخصصان اين سازمان بين المللي در ۳۵ کشور جهان که به هر نحوي با مين و مشکلات آن دست به گريبانند، فعاليت مي کنند . آگاهي دادن و آموزش مردم در خصوص مين و مشکلات فراگير آن ،کمک مالي و معنوي به خانواده قربانيان و مجروحان ناشي از انفجار مين ،ايجاددفاتر محلي و منطقه اي ،از جمله فعاليت هاي اين سازمان مي باشد

کشورهايي که به نحوي با جنگ درگير بوده اند ، خيلي زياد نيستند اما آنچه جاي بسي تعجب دارد اين است که در بين کشورهايي که اين سازمان در آن ها فعاليت مي کند، نامي از ايران ديده نمي شود؟! در اين امر مهم نه تنها کشور ايران کوشش آنچناني براي جذب و تشويق فعاليت هاي اين سازمان انجام نداده است، بلکه خود مسئولان ايراني  نيز تلاش جدي براي از بين بردن آثار مين در ايران، به ويژه در مناطق کرد نشين، صورت نداده اند و با سياسي کردن اين گونه مسائل،‌ جامعه را از توجه به آن ها باز مي دارند و اين در حالي است که هر روز انفجار مين باعث زخمي و کشته شدن کودکان مي شود، ‌تا جايي كه در مناطق مرزي، ‌هيچ خانواده اي را پيدا نخواهي كرد كه از صدمات مين در امان بوده باشد. آيا ايران از وجود چنين ميادين ميني كه روزي به دست خود، آن ها را كاشته است،‌ بي خبر است؟! آيا براي ايران جان افراد، ‌به ويژه افرادي كه در اين مناطق سكونت دارند، ‌مهم نيست؟

به هر حال واقعيت اين است كه مشكلات و عواقب مين -كه زيادند و كم نيستند-  به درستي بيان نشده است و در پي آن تلاش و كوششي براي رفع اين مشكل انجام نگرفته است. كافي است كه از سايت «سازمان پاكسازي ميادين مين» ديدن نماييد تا برايتان روشن شود كه مسئول پاكسازي و از بين بردن ميادين مين درايران كيست؟ و شايد برايتان عجيب باشد كه در اين سايت كه به معرفي مناطقي كه احتمال وجود ميادين مين در آن ها مي رود،‌ نامي از كردستان نيست. در ايران چند نهاد كه در اين راستا فعاليت مي كنند،‌ وجود دارند. اما تا آن جا كه مي دانم به غير از خانم شيرين عبادي –برنده جايزه صلح نوبل- متاسفانه سايرين فقط ادعاي هواداري از حقوق بشر داشته و فعاليت شاياني در اين امر نداشته اند و حتي در طول زندگي خود، مناطق كردستان را از نزديك نديده اند و مشكلات و پيامدهاي مين را از نزديك لمس نكرده اند.

اما چاره چيست؟ آيا در اين فضايي كه همه مشكلات از جمله انفجار مين،‌ عوارض و پيامدهاي جنگ هشت ساله با آن همه مجروح شيميايي‌با نام هاي استقلال طلبي و مخالف حكومت مركزي پوشش داده مي شوند و از يادها رفته اند،‌آيا باز هم بايد دست روي دست گذاشت و مرگ اطرافيانمان را نظاره گر بود. به عقيده نگارنده اين سطور، وظيفه اصلي و مسئوليت ما در قبال چنين مسائل و مشكلاتي كه امروزه دامنگير جامعه ما شده است، اين است كه با مطرح كردن آن ها در جامعه بين المللي و آگاهي دادن سازمان ها و نهادهايي كه در اين امور فعاليت مي كنند، ‌بتوانيم نظر آن ها را به اين مناطق جلب كنيم. بدون وقفه بارها و بارها آن را به جهانيان گوشزد كرده تا آن ها را متقاعد كنيم تا با اعزام نمايندگان و سفراي خود به اين مناطق،‌واقعيت ها را از نزديك ببينند و از وجود چنين مشكلاتي در جامعه ما آگاهي يابند و انجام اين فعاليت ها نه تنها بيهوده نيست، بلكه ‌ارزش فراواني دارد و اميد است تا با چنين كاري بتوان مين ها را ساكت كرد تا فرزندانمان در جهاني پر از شادي زندگي كنند و بازي هاي كودكانه شان با انفجار مين ها پايان نيابد.

 

منبع: مجله مهاباد, شماره ۷۷, تابستان ۸۶

برگردان از کردی: عباس معروفی

abbas.marofi@gmail.com


لينك ثابت موضوع | تاريخ |

 

حرف و حديثهاي زيادي در مورد حرکت تاريخي کردها به خراسان به ميان آمده است. از جمله اين که کوچ کردها به شرق ايران از دوران باستان بوده است. کتب متعددي از جمله تاريخ ايران باستان، تاليف مرحوم پيرنيا، اشاره به کوچ اجداد رستم و زال جهت مرزداري در عهد کيانيان به شرق ايران دارد که اسامي مکان ها و کوه ها غالباً برگرفته از مناطق محل سكونت اوليه شان مي باشد.

سخن هايي از منطقه طبس به نام ديهوک و کريمونج کائنات و کوههاي بارزان و مکران در منطقه کرمان و سيستان مويد اين مطلب مي باشد. همچنين اعتراف خود مردمان ساکن در آن منطقه مي باشد (سيستان–خاش–تفتان–براهويي–کرد بلوچ و...) که به کرد بودن خود معترفند که سده ي اخير در دوران قاجار، عده زيادي از اين کردها به مناطق مابين سرخس و تربت جام تا خواف بر اثر خشکسالي مهاجرت کرده اند که خود را طايفه کرد بلوچ مي نامند. وجود اکراد قديم من جمله ابومسلم خراساني که ابن خلکان، مورخ معروف، به کرد بودن او اشاره صريح مي نمايد. همچنين از خاطرات »دعبل خزاعي« معروف است که در راه عبور و رسيدن به مرو که مجبور گشته از شمال شرق خراسان به سوي مرو مهاجرت کند، به افرادي سلحشور و جنگجو برخورد مي کند که دولت وقت، آنها را به شرارت گري  و آشوبگري معرفي کرده بود، اما برخلاف اين تبليغات آنها خود را کرد معرفي کردند و به خاطر مبارزه با حکومت وقت مجبور بودند که به کوهستان ها پناه ببرند و هم چنين تيمور لنگ در کتاب معروف خود (منم تيمور جهان گشا) اشاره به وجود کردهاي قوچان کرده است و همچنين درخواست سپاهي گري به ايشان داده که روح آزادگي و آزاد زيستن کردها اجازه چنين استفاده اي به او نداده است و هم چنين تيمور در اين مورد مي گويد هرگز از ما نهراسيدند نه به ترکي و نه به فارسي جواب ما را دادند، فقط گفتند«ما کرديم».

اما کوچ مهم  و بسيار سرنوشت سازي بر ايران و ايراني، در عهد صفويه به وقوع پيوست که عواملي اعم از سياسي و اقتصادي و زمينه تاريخي، دست به دست هم داده و موجبات کوچ کردن عظيم کردان را از غرب به سوي شرق و شمال شرق فراهم آورده است .

الف) دلايل سياسي: تضادي که مابين دولت صفويه و دولت عثماني بر سر کردستان، کشمکش ها و جنگ هاي خونيني که در اين خطه به وقوع پيوست، متاسفانه براي اولين بار در قرارداد قصر شيرين (۱۵۱۵) که قسمت اعظمي از کردستان از ايران جدا گشته و تحت سلطه ترک هاي عثماني قرار گرفت که اين کشمکش هاي سياسي يکي از دلايل کوچ عظيم کردها به خراسان و مستقر شدن آنها به نقطه پر آشوب ديگري در منطقه شرق شد در اين کشمکش ها دو دولت در صدد بودند که کردها را به سمت وسوي خود بکشند. از ديگر عوامل، تراکم جمعيت زياد کردها در منطقه آذربايجان بود که از شمال غرب کردستان (اورفه، درسيم، ملاتيه، مرعش ، ارزروم و ديگر مناطق مرکزي کردستان در ترکيه کنوني) که از سرزمين اجداد خود جدا شده و به سوي آذربايجان (نخجوان و اطراف ارس تا زنگلان) آمده و بعد از آن، دولت صفوي به خاطر حفظ پايتخت خود کردها را تشويق به کوچ کردن به اطراف تهران (ورامين ، دماوند و فيروزکوه) كرد که نشان دهنده ترس  حکومت صفوي از احتمال شورش آن ها بوده و بعد از دوسال که کفايت و لياقت کردها بر صفويان ثابت شد، آنها را براي مقابله با اقوام مهاجم به شمال شرق ايران کوچ داده که در واقع دولت صفوي با اين کار با يک تير دو هدف را نشانه گرفت :

۱-تضعيف کردها در غرب  ۲- تثبيت کردها در شمال شرق

ب) دلايل اقتصادي : چون بيشتر زندگي کردها براساس دامداري بوده و مراتع و کوهستان هاي آذربايجان، تکافوي جمعيت عظيم مهاجر را نمي داد و هم چنين تشريح مراتع ديگر از طرف حکومت وقت، براي کردها بسيار مناسب و مورد رضايت واقع شد .

ج) زمينه تاريخي: با توجه به مطالب فوق الذکر، پيشينه تاريخي کردها در خراسان نيز باعث سهولت اين مهاجرت شد که آن ها از شرق مازندران تا شرقي ترين نقطه خراسان پراکنده اند. مي توان به کانون هاي مهم کردهاي امروزي ساکن خراسان در مرکز شهرهاي شمال خراسان  از جمله شهرهاي قوچان، شيروان، بجنورد، چناران، مانه وسملقان ،کلات و همچنين تعداد قابل ملاحظه اي در شهرستان نيشابور و سبزوار  و جاجرم تا اطراف خواف و باخرز (طوايف زنگنه) اشاره نمود که خوشبختانه به يمن فرهنگ اصيل و غني خويش و با توجه به سرکوب ها و افکارهاي دولت شاهنشاهي، تا کنون موفق به حفظ زبان و فرهنگ اصيل خويش شده اند که حتي امروزه لباس کردي و موسيقي و ديگر مظاهر فرهنگي اين ملت، همچون ستاره اي زرين در آسمان، درخشان و هويداست. در شماره بعد به جزئيات بيشتري از فعاليت کردها در شمال خراسان مي پردازيم .

 

وحيد اسماعيل زاده

vahid95@gmail.com


لينك ثابت موضوع | تاريخ |

 

درست يک سال پيش از آن، روزي طوفاني را با تيمور عبدا... گذرانده بودم، که جواني است شانزده ساله که به رغم پشت لبي که تازه سبز کرده است نوباوه اي مي نمايد، سيزده چهارده ساله. در برف سنگين و آميخته به باران از سليمانيه به جنوب رفته بودم و يک ساعتي را با درماندگي به سرآورده بودم، تا سرانجام او را در يکي از «شهرک هاي پيروزي» زشت صدام حسين در حاشيه کلار(kalar) که راه چنداني از مرز ايران دور نيست سراغ کردم. آن وقت تصور مي شد که تنها کسي باشد که از جوخه هاي اعدام «انفال» بازمانده باشد (بعدها چند تني از اين بازمانده ها پيدا شدند). با وجود آدمکشان صدام حسين که آزادانه در «کردستان» جولان مي دادند، زندگي اين جوان هر لحظه در خطر بود. با اين همه تيمور بدون حمايت در ده ميلي خطوط جبهه رژيمي مي زيست که ابداعاتش در شيوه هاي تلافي جويي در خاورميانه از شهرتي افسانه اي بهره مند بود .

پيشترها چندين بار او را براي مصاحبه با شبکه هاي تلويزيوني خارجي، با لباس پيشمرگ–کمر و شلوار پاچه تنگ و سربند و تفنگ– به سليمانيه برده بودند. ابتدا فکر کردم علت اينکه با اين خونسردي و رواني قصه درد و عذابش را باز مي گويد، غرور جواني يا در واقع همان شجاعت معروف کردي باشد. پياپي دست هايش را روي اجاق نفتي اي مي گرفت که ناموفقانه مي کوشيد اتاق را گرم کند. بر تشکي نشسته بود و با فنجان چايش بازي مي کرد و با صداي بلند اما آرام، قصه احوالش را باز مي گفت، انگار دانش آموزي که درس شيمي را که خوب حفظ کرده و به آموزگارش پس بدهد. گفت که در آن صبح آوريل ۱۹۸۸ سربازان عراقي که درهمان حوالي با پيشمرگ ها مي جنگيدند، طي يکي از همان عمليات هر چند گاهه «مزدور گيري» به روستايش آمدند. گفت برخلاف سابق که به خانه ها مي ريختند و مشمولين را به زور براي نيروهاي مزدور مي بردند، اين بار به «ما دروغ گفتند». او و پدر و مادر و سه خواهر کوچکترش از جمله ششصد نفر روستايي ای بودند که به دژ ارتشي «خوروتو» برده شدند؛ کردهاي ديگري هم در آنجا بودند؛ آنها را به مدت ده روز در سرسراي وسيعي که سقفي بلند داشت نگه داشتند. گفت :«ما حتي آن وقت هم مي ترسيديم و احساس مي کرديم که ما را خواهند کشت، چون مي دانستيم وقتي آدم را از روستايش بيرون ببرند ديگر مصيبت حتمي است». بعد آنها را در کاميون گذاشتند و به شرق بردند، به پايگاهي در «توپوزآوا» خارج از کرکوک. مردها را از زن ها و بچه هاي زير هجده سال جدا کردند، لختشان کردند، بطوري که جز لباس زير چيز ديگري به تن نداشتند؛ کتکشان زدند و سرانجام دستبندشان زدند و با کاميون آن ها را به سوي سرنوشتي نامعلوم بردند. پدر تيمور وگروهي از مردان ديگر، بيست روز پس از ورود به «توپوزآوا» به اين نحو ناپديد شدند. نوبت تيمور ده روز بعد رسيد، آنگاه که او، مادر و خواهرانش و صدها تن از خانواده هاي ديگر را به زور در حدود سي کاميون مسقف چپاندند و به جنوب بردند. تمام مدت روز بي وقفه رفتند. نان و آبي به آنها ندادند، و بالاجبار در همان کاميون ها قضاي حاجت کردند. نخستين کساني نبودند که چنين مي کردند. کاميون ها، شامگاهان در جايي متوقف شدند، آبي به آن ها دادند، سپس مسافرت قريب به يک ساعت ديگر ادامه يافت. وقتي کاميون ها سرانجام متوقف شدند هوا تاريک شده بود، اما تيمور در پرتو روشنايي چراغ ماشين ها توانست پيش از پياده شدن صحنه را از نظر بگذراند. سربازهاي مسلح محاصره شان کرده بودند که فرار نکنند. هر کاميون در کنار يک حفره کم عمق ايستاده بود. سربازها آن ها را به پايين خاکريز هل دادند، حتي آن ها که مي گريستند اکنون ساکت بودند. تيمور گفت همين طور که با مادر و خواهرانش نشسته بودند و دست هاي همديگر را گرفته بودند احساس کرد که قريباً خواهند مرد. گفت: « لحظات مي گذشتند، اما ذهنم جز اين به چيز ديگري مشغول نبود« .پس از مدتي که به نظر نيم ساعت رسيد سربازها آتش گشودند. گفت :« به مدتي دراز به هر کسي که مي جنبيد شليک کردند ». تيمور که تير به شانه چپش خورده و از زير بغلش درآمده بود، از چاله خود را بالا کشيد؛  افسري فرمان داد و تيمور را به درون چاله پس راندند. گلوله دومي به او اصابت کرد، اين بار به باريکه پشتش. سربازها رفتند بولدوزر بياورند که چاله ها را پر کنند و تيمور پا شد. دختري زخمي را ديد که کمي از خودش بزرگ تر بود. يک قدمي از او فاصله داشت و در ميان کشتگان افتاده بود .

تيمور گفت:«با من بيا...» دختر گفت :«نه، ازسربازها مي ترسم». غريزه بقا دست بالا را يافت. منتظر ماند تا کاميون ارتشي که با کمک نور چراغ ها به دنبال بازمانده هاي احتمالي مي گشت گذشت، سپس خود را از چاله بيرون کشيد. با چنگ در يکي از کپه هاي خاکي که بولدوزرها بر حاشيه گودال ها انباشته بودند، حفره اي براي خود ايجاد کرد و در آن مخفي شد. هر بار که نور چراغ کاميون ارتشي مي گذشت به چاله بعدي مي رفت و به همين نحو خود را مخفي کرد. پس از اين که نزديک گودال چهارم مخفي شد از هوش رفت، وقتي به هوش آمد گودال ها را پر کرده بودند، اما سربازها هنوز آن دور و بر بودند. چهارراهي را ديد،  و راهي را که به نظرش تازه تر از بقيه مي آمد در پيش گرفت و دو ساعت راه  رفت. کمي بعد صداي پارس سگ شنيد و عربي صحرانشين با چراغ قوه اي از چادري درآمد و دستش را گرفت .

تيمور گفت:«زخم خونريزي مي کرد؛ من عربي بلند نبودم، او هم کردي بلند نبود». با ايما و اشاره فهماند که گرسنه است؛ به او غذا دادند. عرب صحرانشين زخمش را شست. اين خانواده سه روز بعد لباس عربي به او پوشاندند و او را به خانه يکي از خويشان شان در سماوا(samawa) فرستادند. پناه دادن به تيمور، زندگي مرد صحرانشين و خانواده اش را در عراق صدام حسين، سخت در خطر مي انداخت، اما خانواده در محل نماند. خويشان اين مرد براي اين که سوء ظني درسماوا برنيانگيزد ناچار صدها ميل راه پيمودند تا از بغداد براي زخمش دوا و درمان بگيرند. در دو سال و نيم بعد تيمور هرگز خانه سماوا را ترک نکرد. زبان عربي را آموخت ؛ آنقدر که کردي را تقريبا از يادبرد، و با بچه هاي خانواده که راز حضورش را بروز ندادند، بازي کرد .

يکي از پسران خانواده خدمت وظيفه اش را در زاخو مي گذراند، که شهري است در کردستان، در مرز شمال غرب با ترکيه. اين جوان با يکي از سربازان کرد دوست شد و سرانجام به وسيله او پيامي براي عموي تيمور فرستاد؛ پدر اين سرباز کرد  پيغام را به عمومي تيمور رساند. عموي تيمور مطمئن بود که تيمور و مابقي خانواده اش مرده اند، اما با اين همه زير پوشش اين داستان که مي خواهد تراکتور دست دومي بخرد، راه سماوا را در پيش گرفت. بار اول موفق به يافتن تيمور  نشد. بار دوم دو تا از عموهاي تيمور به همراه سرباز خويشاوند خانواده و سرباز کرد دوست او به سماوا رفتند، تيمور را سوار اتومبيلي کردند و نيمه هاي شب به کلار باز آوردند. اين جريان در سپتامبر ۱۹۹۰، اندکي پس از تهاجم عراق به کويت بود. پليس هنوز در خيابان هاي هر شهر و شهرکي بود. در تمام ساعات شبانه روز اوراق هويت را بازرسي مي کرد.

تيمور گفت:«از ديدن عموهايم خوشحال بودم، اما به اندازه اي از خبر چين ها و جاسوس ها مي ترسيدم که نمي توانستم به مدرسه بروم. در آن ماه هاي حکومت بعث در شمال عراق، پاسگاه هاي پليس، کنج خيابان ها همه ساکنان شهرها را به دقت مي پائيدند. وقتي خانواده اش شنيد که پليس دنبال تيمور است، او را به محل امني در کوهستان مجاور بردند و به چوپاني گماشتند. خانواده اش شايع کردند که او به بغداد رفته تا در يک رستوران کار کند... .

 

دانا خالدي  

bujhane@gmail.com

 


لينك ثابت موضوع | تاريخ |

 

سراپا اگر زرد و پژمرده ايم

ولي دل به پاييز نسپرده ايم

چو گلدان خالي، لب پنجره

پراز خاطرات ترک خورده ايم

اگر داغ دل بود، ما ديده ايم

اگر خون دل بود، ما خورده ايم

اگر دل دليل است، آورده ايم

اگر باخت شرط است، ما برده ايم

دلي سربلند و سري سر به زير

از اين گونه عمري به سر برده ايم

 

در آن سپيده دم ناپايدار، تو مثل شير پا برون هشتي و آسمان شب را چو آسمان سحر شکافتي و شكفتي به سوي بي سويي، در آن سپيده دم ناپايدار، مرغي را به هم سرايي خود خواندي و مرغ هيچ نگفت و خون ز شاخه فرو ريخت و مرغ پر زد و از ريسمان باد آويخت. در آن سپيده دم ناپايدار، مرداني ز دور مي خواندند، هنوز نقش صداشان بر آبها جاري است.

مهندس بهاء الدين ادب، بزرگ سياستمدار تاريخ ساز و انديشه وزر، نيک سيرت سخاوتمند، کرد زاده، آزاديخواه و نماينده و مبارز حقيقي ملت کرد در پارلمان پنجم و ششم شوراي اسلامي، سپيده دم ۲۵ مرداد سال ۸۶ در بيمارستان مهر تهران در اوج عزت و سرافرازي به مرگ لبخند زد و به آسمان پر گشود و آه حسرت و اشک شد.

شروع فعاليت سياسي آن مرحوم را مي توان از نمايندگي مردم شريف کردستان (سنندج، ديواندره و کامياران) در دوره ي پنجم مجلس  دانست. آن زمان که علي رغم تمکين مالي و رفاه نسبي زندگي جامه عافيت، رفاه و آسايش در آن جايي نداشت و بايد سختي ها، بلاها و نامهرباني ها، بي مهري ها و ناسزاها را به جان خريدار بود و او چنان کرد و تاوانش را هم پرداخت، زيرا طبع نازک قدرت طلبان و انحصارگرايان را ياراي تحمل ادب و امثال ادب نبود. زيرا وجود اينگونه افراد همانند تاباندن روشنايي حقيقت و حقانيت در حياط خلوتي بود که روشنفکري در آن خوشايند عده اي نيست. در همين راستا بود که مخالفتها باوي که حاصل چندين دهه زحمت و تلاش وي بود، مورد اتهام و انگهاي فراوان قرار گرفت و اين حقيقت انکار ناپذير بار ديگر بر همگان آشکار گرديد که راه خدمت به اين مردم ستمديده و رنج کشيده، بس صعب است، اما به قول شاعر «در بيان گر به شوق کعبه خواهي زد قدم/سرزنش ها گر کند خار مغيلان غم مخور».

اقدامات موثر و خدمات ارزنده آن شادروان مورد قبول موکلان وي و ساير مناطق کردنشين واقع و به وزنه قدرتمند و موثر براي پيگيري مطالبات و حقوق مشروع و قانوني مردم کرد تبديل  شد و براي بار دوم و با راي بالا به عنوان يکي از نمايندگان شهرستانهاي سنندج–کامياران و ديواندره به مجلس ششم راه يافت و اوج فعاليتها و خدمات خود را در اين دوره به انجام رساند که از مهمترين آنها مي توان به تشکيل فراکسيون نمايندگان مناطق کرد نشين اشاره نمود که اين اقدام  در سايه گشايش فضاي سياسي کشور بعد از خرداد ۷۶ و لطف و هماهنگي و همراهي تقريبا مناسب نمايندگان مناطق کردنشين ميسر و ممکن گرديد و تا آن زمان مسبوق به سابق نبود و متاسفانه در مجلس هفتم هم تکرار نگرديد. نقش زنده ياد ادب، چه در تشکيل اين فراکسيون و چه در جايگاه رياست آن، بارز و ارزنده بود و فعاليتهاي اين فراکسيون هم در پي گيري مطالبات و حقوق معطل مناطق کردنشين، در خور تحسين و توجه بود. تلاشهاي او را در اين دوره بلند پرواز بود، او در ادامه راه مصمم بود و هيچ تهديد و صعوبتي خللي را در اراده او ايجاد نمي کرد، هر چند اراده هاي پشت پرده او را از پذيرش مسئوليت در ترکيب هيات رئيسه و حتي کميسيون تخصصي اش، برحذر داشته بود، اما او هيچ وقت براي قبول مسئوليت، اهداف خود را قرباني مطامع دنيايي ننموده بود، آن زمان که انتخاب مردم سقز و بانه در مجلس ششم، مورد غضب و ابطال واقع شد، پيگيري مشکلات اين دو شهرستان را وظيفه خود مي دانست، شجاعت وي در نوع خود قابل ستايش بود و هنوز نطق استعفاي وي از نمايندگی در اعتراض به رد صلاحيت خود و تعداد زيادي از نمايندگان و کانديداهاي اصلاح طلب در اذهان و خاطره ها زنده است، هر چند منتخب سه شهرستان بود، اما کلان نگر بود و خود را در برابر تمام ملت مسئول مي دانست، نگراني هاي او در خصوص عدم توسعه مناطق کردنشين، به ويژه کردستان و بذل توجه ناکافي به رفاه و معيشت اهالي اين مناطق، توجه به وضعيت اجتماعي و اقتصادي کردستان، پيگيري اصول معطل مانده قانون اساسي در خصوص قوميتها، توجه به مديريت بومي و عدم استفاده از نيروهاي کار آمد و شايسته در مديريت کلان، جدي و براي رفع آنها بسيار تلاش نمود. آن مرحوم گرچه به صورت رسمي منتسب به جبهه ي اصلاحات نبود، اما افکاري تحول خواه و رفرم خواهانه داشت و به کارهاي جزيي و گروهي علاقه مند و معتقد بود و در همين راستا بعد از رد صلاحيت و بازماندن وي از انتخابات مجلس هفتم، بيکار ننشست و با همکاري عده اي از صاحب نظران، نخبگان و فعالان کرد و به منظور دفاع از حقوق شهروندي مردم کرد اقدام به  تشکيل جبهه ي متحد کردند و به عنوان سخنگو و عضو هيات موسس اين جبهه، نقش موثري ايفا نمود. فوت آن زنده ياد قطعاً خسران بزرگي براي مردم کردستان خواهد بود روحش شاد و يادش گرامي باد .


لينك ثابت موضوع | تاريخ |

 

انتخابات اخير رياست جمهوري در ترکيه حرف و حديثهاي زيادي را در محافل سياسي جهان خلق کرد و ماه ها به درازا کشيد. نظام حاکم ترکيه، نظامي سکولار مي باشد و ارتش که سابقه چندين بار کودتا را در کارنامه اش دارد، به عنوان قوي ترين نهاد اين کشور، مسئول حفظ نظام لاييک اين کشور به عنوان ميراث اصلی آتاتورک است. جالب تر اين که در نزد ترک ها داراي محبوبيت خاصي است که شايد به ذات خشن و جنگجوي مردمان مغول الاصل آناتولي برگردد. ارتش زورمدار اين کشور در سال هاي اخير با فشار اتحاديه اروپا و آمريکا مجبور به کاهش نفوذش در امور مربوط به حکومت گرديده است. آن ها حجاب همسر جناب آقاي عبدالله گل، رئيس جمهور مثلاً اسلام گرا را بسيار مهم تر از حق بيش از بيست و چند ميليون کورد ساکن اين کشور مي دانند که ترک ها همواره آن ها را با نام هايي از قبيل ترک کوهي و ترک وحشي مورد خطاب قرار مي دهند و حتي اجازه استفاده از کلمه کورد را به کسي نمي دهند. جالب است بدانيم بعد از گذشت چند دهه از حکومت به ظاهر آزاد و متمدن ترکيه، تنها اجازه پخش نيم ساعت برنامه به زبان کوردي (يا به گفته خودآنان لهجه اي از ترکي) را با فشار اتحاديه اروپا صادر کردند. از برابري و نوع دوستي آن ها همين بس که بارها وحشيانه به قتل عام نسل کشي کوردهاي هم وطنشان دست زده اند و حال که بود و نبود يک روسری, رياست جمهوري اين کشور را ماه ها به تاخير مي اندازد بيشتر متوجه مي شويم که فاصله ي اين روسري كذايي با بيش از بيست و چند ميليون کورد، خيلي بيشتر از اين هاست! به هر حال نتايج سنتز ترک–کورد تحت عنوان پان اسلاميسم، منجر به کشته شدن بيش از يک ميليون کورد در نتيجه ترک تازي ترک ها شده است.

آن ها برادران مسلمان يکديگرند!!!

 

فه رشاد ناسری

Hiwa_ager@yahoo.com

 


لينك ثابت موضوع | تاريخ |
>